تبليغاتX
اللهم عجل لولیک الفرج .Sidebar{ line-height: 200%; width: 200px; float:right; padding-right:10px; text-align: right; direction: rtl; top: auto; } A:link {color:#bcbcbc;text-decoration: none;} A:visited { color:#bcbcbc; text-decoration: none; } A:hover { color:#007700; text-decoration: none; } #me { background-image: url(e:/yahoo new/entezar/logoapolo.jpg); width: 130px; height: 70px; background-repeat: no-repeat; } .title { background-image: url(http://i29.tinypic.com/4kts49.jpg); background-repeat: no-repeat; width: 200px; height: 30px; text-align: center; padding-top: 5px; #me a { width: 130px; height: 70px; display: block; } -->

تو بيبست وشش سال ديگر زنده اي:

واز جمله اينكه روز عيد در ولايت خودمان در ده مشغرا با عده اي از طلاب وصلحا نشسته بوديم .من گفتم اي كاش مي دانستم در عيد آينده كدام يك از اين عده زنده اند وكدام مرده؟! مردي به نام شيخ محمد گفت:من عيد آينده وتا بيست وشش عيد آينده زنده ام.واين حرف را با يقين مي زد.گفتم:غيب مي داني؟گفت نه،ولي من مريضي سختي گرفتم ودر خواب حضرت مهدي عج را ديدم .عرض كردم مي ترسم از اين بيماري بميرم در حاليكه دست خاليم وبراي عاقبت كاري نكردم.حضرت فرمود:نترس خداند از اين مرض شفايت مي دهد وتا بيست وشش سال ديگر زنده اي......

من وقتي اين سخن را شنيدم تاريخ آن را ياداشت كردم.سال 1409 بود.بيست وشش سال بعد در مشهد بودم با خود گفتم كه بايد آن فرد فوت كرده باشد .دو ماهي بيشتر نگذشته بود كه نامه اي از برادرم در همان نواحي به من رسيد كه شخص مذكور فوت كرده است

 

دوستان خوبم كتابي كه  اين معجزات را از داخل آن برايتان نقل مي كنم منبع معجزات را ذكر نكرده است البته در پايان كتاب به طور كامل بيان كرده كه مطا لب از چه كتبي اقتباس شده اما به طور كامل مشخص نيست هر داستان از كدام كتاب است.برايتان شناسنامه ي كتاب را مي نويسم تا اگر خواستيد خودتان مراجعه كنيد.

نام كتاب:معجزات حضرت مهدي (عليه السلام)

به اهتمام: حبيب الله اكبر پور

ناشر:نشر الف

برخي منابع كه در پايان كتاب بيان شده :

1.معجزات ائمه معصومين علامه مجلسي

2.آيين زندگي از ديدگاه امام رضا(ع)محسن كتابچي

3.آداب زندگي جلد 1و2 موسي خسروي

4.اثبات الهداة جلد1و2و3و4و5و6و7 ترجمه احمد جنتي

5.اصول كافي جلد 2 شيخ كليني

6.گزيده اصول كافي جلد 1 تا5 محمد باقر بهبودي

7.بحار الانوارجلد 1و3و6و14و17و23 علامه مجلسي

و.....

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/16ساعت 14:39 توسط امیر |

همچنين صاحب كشف النعمه مي گويد :سيدباقي بن عطوه ي علوي حسني مرا روايت كرد كه پدرم زيدي بود ومرضي داشت كه اطبا ازمعالجه آن عاجز بودند .پدر از ما پسرانش آزرده خاطر بود به اين دليل كه ما مذهب اماميه ر ا انتخاب كرده بوديم ومكرر مي گفت كه من شما را قبول ندارم وبه مذهب شما قائل نمي شوم تا صاحب الامر شما مهدي نيايد ومرا از اين مرض نجات ندهد..اتفاقا شبي در وقت نمازعشا همه به يك جا جمع بوديم.كه فرياد پدر را شنيديم كه مي گويد:بيائيد، عجله كنيد .هنگامي كه با شتاب به سوي او رفتيم گفت برويد وصاحب خود را دريابيد كه اكنون از نزد من بيرون رفت وما هرچه دويديم كسي را نيافتيم.

به نزد پدر بازگشتيم وپرسيديم چه اتفاقي افتاد؟گفت:شخصي نزد من آمد وگفت:اي عطوه! گفتم تو كيستي؟

گفت من صاحب پسران تو هستم وآمده ام تا تورا شفا دهم.بعد دست مبارك دراز كرد وبر موضع درد من ماليد هنگامي كه نگاه كردم اثري ازآن بيماري نديدم.عطوه تا مدت هاي زيادي زنده بود وبا قوت وتوانائي كارمي كردوهمه بي بيش وكم اين داستان را از او نقل مي كردند.

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/07/17ساعت 14:47 توسط امیر |

محمد بن يونس روايت مي كند كه در من زخمي به وجود آمد .آن را به اطبا نشان دادم وبراي معالجه خرج زيادي كردم كه اطبا گفتند:ما براي اين بيماري دارويي نمي شناسيم.

پس نامه اي به ناحيه مقدسه يعني به  وكلاي حضرت قائم (عج) نوشتم.ودر آن استدعاي كمك نمودم.

حضرت در جواب من نوشتند:حق سبحانه وتعالي لباس عافيت بر تو بپوشاند ودر دنيا وآخرت تو را از اصحاب ما گرداند.پس هفته اي نگذشت كه از اين بيماري شفا يافتم.پس طبيبي را طلبيدم واو گفت: هنوز دارويي براي اين بيماري شناخته نشده است!!!

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/06/30ساعت 1:49 توسط امیر |

عيسي بن نصر روايت مي كند كه علي بن زياد بن ضميري ،نامه اي به امام عصر(عج) نوشت به همراه اموال واز ايشان استدعاي كفن نمود.نامه اي به او دادند به اين مضمون كه اكنون به كفن نياز نداري ،چون به هشتاد سالگي برسي، در آن وقت آن چه را كه طلبيدي ،ارسال خواهد شد.چون عمر وي به هشتاد سال رسيد شخصي از ملازمان حضرت كفني به او داد وبعد از رسيدن كفن،علي به رحمت ايزدي پيوست.

+ نوشته شده در شنبه 1386/06/03ساعت 10:37 توسط امیر |

 رشيق روايت مي كند كه وقتي معتمد ملعون به من ودو نفر ديگر ازافراد مورد اعتماد دستور داد كه امام حسن عسكري(ع) وفات كرده،بايد به خانه او برويد ودر اطراف خانه او بگرديد وهركس را ديديد ،سرش را با آنچه در  خانه است نزد من بياوريد وكس ديگري را براي اين كار با خود نبريد.پس به امر خليفه شب به خانه حضرت رفتيم ،اطراف خانه را گشتيم هيچ كس يا هيچ چيز آن جا نبود .جز اينكه منزلي ديديم بسيار باطراوت گويي كه تازه ساخته شده است پس سعي زيادي در تفحص آن نموديم.ناگاه جواني را ديديم كه سجاده اي از حصير انداخته وبه عبادت الهي مشغول بود.چنين به نظر مي رسيد كه سجاده بر روي آب است.پس به سوي او رفتيم . ولي وي اصلا توجهي به ما نمي كرد.احمد بن عبد الله كه يكي ازرفقاي ما بود قصد كرد كه به نزديك آن جوان برود همين كه قدمي پيش گذاشت درآب افتاد ونزديك بود غرق شود.وبعد از محنت فراوان او را از آب بيرون كشيديم.بعد نوبت رفيق ديگرمان بود او نيز در آب افتاد وبا تلاش زياد او را نجات داديم.   متوجه شديم كه تدابير ما راه به جايي نمي برد واز اين اتفاق به خود آمديم واز حضرتش عذر خواستيم ودر حالي كه او توجهي به ما نداشت به نزد خليفه برگشتيم وداستان را نقل كرديم .خليفه ما را تاكيد به سكوت كردحتي با تهديد به مرگ.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/13ساعت 14:44 توسط امیر |

حكيمه خاتون روايت مي كند:روزي به خانه امام حسن عسكري(ع) رفتم تا حالي از آن حضرت بپرسم، همچنين جوياي احوال نو رسيده امام باشم(حضرت مهدي(عج))در آن روز از سن حضرت مهدي(عج) بيش از چهل روز نمي گذشت .من ديدم كه او راه مي رفت وبه فصاحت با ديگران حرف مي زد چون از حضرت امام حسن عسكري (ع) علت را پرسيدم! تبسم نمودند وفرمودند:

اي عمه!خاندان امامت در هر جمعه به اندازه يك سال مردم عادي رشد مي كنند

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/03/23ساعت 6:36 توسط امیر |

سخن گفتن ده روز بعد از تولد:

ابراهيم كرخي از نسيم خادم روايت مي كندكه مي گفت:روزي به اتاقي كه گهواره  حضرت در آن قرار داشت رفتم.آن حضرت ده روز از تولدشان مي گذشت،من عطسه كردم ،ايشان فرمود :يرحمك الله،چون سخن ايشان را شنيدم در شگفت شدم.بعد ايشان فرمود:بشارت باد بر تو اي نسيم!عطسه تا سه روز از مردن امان مي دهد.

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/03/01ساعت 1:42 توسط امیر |

سخن گفتن در گهواره:

ابو نصر خادم مي گويد:كه بعد از دو يا سه روز از ولادت حضرت صاحب الزمان (ع) به اتاقي امدم كه گهواره حضرت در آن قرار داشت.چون سلام كردم بعد از پاسخ فرمود:تو من را ميشناسي؟ گفتم :بلي اي آقا وبرتر وسيد.پس فرمود:سوال من اين نيست. پس گفتم:شما تفسير كنيد تا من بفهمم.فرمود:من خاتم اوصيا هستم كه ولايت به من ختم مي شود وبه خاطر من حقتعالي بلا ها را ازاهل من وشيعيان من بر طرف مي كند.

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/02/23ساعت 3:28 توسط امیر |

پاكيزگي هنگام تولد:

حليمه خاتون روايت مي كند:كه درآن وقت كه حضرت صاحب الزمان (عج)متولدشد،بدن اطهرش از آلودگي خون پاك بود وختنه كرده متولد شدودر بازوي راستش نوشته بودجاء الحق وزهق الباطل ان الباطل كان زهوقا.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/02/13ساعت 2:56 توسط امیر |