گفتم به مهدی بر من عاشق نظر کن
گفتا تو هم از معصیت صرف نظر کن
گفتم به نام نامیت هر دم بنازم
گفتا که از اعمال نیکت سرفرازم
گفتم که دیدار تو باشد آرزویم
گفتا که در کوی عمل کن جستجویم
گفتم بیا جانم پر از شهد صفا کن
گفتا به عهد بندگی با حق وفا کن
گفتم به مهدی بر من دلخسته رو کن
گفتا ز تقوا کسب عز و آبرو کن
گفتم دلم با نور ایمان منجلی کن
گفتا تمسک بر کتاب و هم عمل کن
گفتم ز حق دارم تمنای سکینه
گفتا بشوی از دل غبار حقد و کینه
گفتم رخت را از من واله مگردان
گفتا دلی را با ستم از خود مرنجان
گفتم به جان مادرت من را دعا کن
گفتا که جانت پاک از بهر خدا کن
گفتم ز هجران تو قلبی تنگ دارم
گفتا ز قول بی عمل من ننگ دارم
گفتم دمی با من ز رافت گفتگو کن
گفتا به آب دیده دل را شستشو کن
گفتم دلم از بند غم آزاد گردان
گفتا که دل با یاد حق آباد گردان
گفتم که شام تا دلها را سحر کن
گفتا دعا همواره با اشک بصر کن
گفتم که از هجران رویت بی قرارم
گفتا که روز وصل را در انتظارم
"یا ابا صالح المهدی ادرکنی" "یا ابا صالح المهدی ادرکنی"
گفتم: كه روی ماهت از من چرا نهان است؟
گفتا: تو خود حجابی ور نه رخم عیان است!
گفتم: كه از كه پرسم جانا نشان كویت؟
گفتا: نشان چه پرسی آن كوی بینشان است!
گفتم: مرا غم تو خوشتر ز شادمانی است
گفتا: كه در ره ما غم نیز شادمان است
گفتم: كه سوخت جانم از آتش نهانم
گفت: آن كه سوخت او را، كی ناله و فغان است!
گفتم: فراق تا كی؟ گفتا: كه تا تو هستی
گفتم: نفس همین است، گفتا: سخن همان است
گفتم: كه حاجتی هست، گفتا: بخواه از ما
گفتم: غمم بیفزا، گفتا: كه رایگان است!
"یا ابا صالح المهدی ادرکنی" "یا ابا صالح المهدی ادرکنی"
مي ايد از دور ,مردي ســــواره
برمــركب عشق, چون ماهپــــــاره
والشمس رويش, والليـل مويش
گلها همه مســــــت, از رنگ و بويش
عمامه بر سر, مثل پيمبـــــر (ص)
دربازوانــش نيروي حيــــــــــــــــدر(ع)
ازپاي تاسر در شور و شين است
برق نگاهش مثل حســــين(ع) است
مي ايد از دور خوشــــبو تر از ياس
در چشــــم وابرو مانند عبــــــاس (ع)
القصه اين مرد اميد دلهاســـــــــت
خوشبو تر از ياس فرزند زهراست(س)
"یا ابا صالح المهدی ادرکنی" "یا ابا صالح المهدی ادرکنی"
عاقبت او ظهور خواهـــــــــــد كرد
خاك را غرق نور خواهد كرد
روزي از اين كوير. اين برهـــــــــوت
ابر رحمت عبور خواهــد كرد
دل مارا كه خشك و پژمرده است
همــــچو باغ بلور خواهد كرد
آه مي آيد او كه لبخنــــــــــــــدش
عاشقان را صبـــور خواهد كرد
سينه ها را ز كينه خواهد شست
غصه ها را بدور خواهـــــد كرد
آه سوگند ميـــــــــــــــخورم ايدل
عاقبت او ظهور خواهــــــد كرد
"یا ابا صالح المهدی ادرکنی" "یا ابا صالح المهدی ادرکنی"
لالا لالا گل پونه
آقا خیلی مهربونه
اگه نیستش میون ما
ز ما غافل نمی مونه
لالا لالا گل اسپند
خدایا بر خودت سوگند
رسانی مهدی ما را
کنی ما را به دیدارش
بسی شادان بسی خرسند
الهی شام غیبت رو
تمومش کن رسون آخر
فرج را رو به راهش کن
ظهورش را رقم برزن
الهی قفل در واشه
یه باره آقا پیدا شه
بشه مهمون دلهامون
تو آیینه چشامون
گل زهراشکوفا شه
لالایی می رسه پایان
ولی قصه مشتاقی
همیشگی است و بی پایان
به پايت ريختم اندوه يك دريا زلالي را
بلور اشكها در كاسه ماه هلالي را
چمن آيينه بندان ميشود صبحي كه بازآيي
به وقتش فرش راهت ميكنم گلهاي قالي را
نگاهت شمع آجين قبله جان غزالان است
غمت عين القضاتي ميكند عقل غزالي را
چه جامي ميدهي تنهايي ما را جلالالدين!
بخوان و جلوهاي بخشاي اين روح جلالي را
شهيد يوسفستان توام زلفي پريشان كن
بخشكان با گل لبخندهايت خشكسالي را
سحر از ياس شد لبريز دلهاي جنوبيمان
نسيم نرگست پر كرد ايوان شمالي را
افقهايي كه خونرنگاند، عصر جمعه ی مايند
تماشا ميكنم با ياد تو هر قاب خالي را
كدامين شانه را سر ميگذارم وقت جان دادن
كدام آييينه پايانيست اين آشفته حالي را
تو ناگاهان ميآيي مثل اين ناگاه بيفرصت
پذيرا باش از اين دلتنگ، شعري ارتجالي را
علیرضا غزوه
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمیاید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
به وسعتي كه تو داري قسم كه وسعت عشق
به ذهن خسته ي اين حجم كم نمي آيد
حريم پاك تو اوج حضور خداست
مرا چه سودكه دل در حرم نمي آيد
اگر چه وصف رخت در قلم نمي آيد
قلم ز دست نهادن دلم نمي آيد
حريم پاك تو اوج حضور خداست
اي صد افسوس كه دل در حرم نمي آيد
طي شد اين عمر توداني به چه سان؟
پوچ وبس تند،چونان باد دمان
همه تقصير من است،اينكه خود ميدانم
كه نكردم فكري،كه تعمق ننمودم روزي،ساعتي يا آني
كه چه سان ميگذرد عمرگران؟
كودكي رفت به بازي
به فراغت به نشاط
فارغ از نيك وبد ومرگ وحيات
همه گفتند:«كنون تا بچه است ،بگذاريد بخندد شادان
كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست،بايدش ناليدن»
...من نپرسيدم هيچ كه پس از اين ز چه رو بايدم ناليدن؟
هيچ كس نيز نگفت زندگي چيست؟چرا مي آييم؟به چه سان بايد رفت؟
پس از اين چند صباح به كجا بايد رفت؟با كدامين توشه به سفر بايد رفت؟
...نوجواني سپري گشت به بازي به فراغت به نشاط
فارغ از نيك وبد ومرگ وحيات
بعد از آن باز نفهميدم من،به چه سان عمر گذشت!
ليك گفتند همه:«كه جوان است هنوز بگذاريد جواني بكند،بهره از عمر برد،كامروايي بكند
بگذاريد كه خوش باشد ومست ،بعد از اين باز ورا عمري هست.»
يك نفر بانگ برآورد:«از هم اكنون بايد فكر فردا بكند.»
ديگري آواداد:«كه چو فردا بشود فكر فردا بكند»
سومي گفت:«همان كه ديروزش رفت،
بگذرد امروزش،همچنين فردايش.»
با همه اين احوال من نپرسيدم هيچ چه سان جواني بگذشت
آن همه قدرت ونيروي عظيم به چه ره مصرف گشت؟
نه تفكرنه تعمق نه انديشه دمي
عمر بگذشت به بي حاصلي ومسخرگي
چه توناني زكف دادم مفت
من نفهميدم وكس نيز مرا هيچ نگفت
قدرت عهد شباب مي توانست مرا تا به خدا پيش برد
ليك بيهوده تلف گشت جواني هيهات!!!
...اي صد افسوس كه چون عمر گذشت معني اش فهميدم
حال مي فهمم هدف از زندگي اين است رفيق!
من شدم خلق كه با عزمي جزم ودلي مهدي عزم
پاي از بند هوس ها گسلم ،پاي در راه حقايق بنهم
فارغ از شهوت وآز وحسد وكينه وبخل
مملو از عشق وجوانمردي وزهد در ره كشف حقيقت كوشم
شربت جرات واميد وشهادت نوشم
زره جنگ براي بد ونا حق پوشم
ره حق پويم وحق جويم وپس حق گويم
آنچه آموختاه ام بر دگران نيز نكو آموزم
شمع راه دگران گردموبا شعله خويش
ره نمايم به همه گرچه سراپا سوزم
من شدم خلق كه چون مهدي زهرا باشم
نه چنين زايد وبي جوش وخروش
عمر بر باد به حسرت خاموش
...اي صد افسوس كه چون عمر گذشت معني اش مي فهمم:
حال مي پندام كه سه روزاز عمرم به چه ترتيب گذشت:
كودكي بي حاصل،نوجواني باطل،وقت پيري غافل
به زباني ديگر :كودكي در غفلت،نوجواني شهوت،در كهولت حسرت.
س.كاشاني(با تلخيص وتخلص)
من آن مرغ شب گردم
كه تنها با خود خويش مي گردم
نه در دشت نه در صحرا
كه در خود خود مي گردم
مي خوانم
مي خندم
من ز اين سوي تنهايي تا آن سويش
مي گردم
ودرآنجا،جا پاي تو را مي جويم
جاي آن لحظه كه در خلوت من پا نهادي
واز شوق حضورت
هنوز خلوتم لبريز از بوي حضور است
من به خود مي بالم
من در خود خويش مي گردم
من در خود خويش هنوز جا پاي تو را مي جويم!!!!!!
اي كه در كشتن ما هيچ مدارا نكني
سود وسرمايه بسوزي ومدارا نكني
رنج مارا كه توان برد به يك گوشه چشم
شرط انصاف نباشد كه مداوا نكني
ديده ي ما چوبه اميد تو درياست چرا
به تفرج گذري بر لب دريا نكني
چه جمعه ها كه يك به يك غروب شد نيامدي
چه بغض ها كه در گلو رسوب شد نيامدي
خليل آتشين سخن،تبر به دوش بت شكن
خداي ما دوباره سنگ وچوب شد نيامدي
براي ماكه خسته ايم ودل شكسته ايم كه نه
ولي براي عده اي چه خوب شد نيامدي
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوبار صبح ،ظهر ؛غروب شد نيامدي
عشق تو را به قيمت دنيا نمي دهم
دنيا كم است به قيمت عقبي نمي دهم
ده ها هزار يوسفم ببخشد ار جهان
تاري زموي يوسف زهرا نمي دهم.
تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهونه ی هر عاشق واسه زنده بودنی
تو امید انتظاری تو دلای نا امید
واسه دیدن ستاره تو شبای نا پدید
اي كه در كشتن ما هيچ مدارا نكني
سود وسرمايه بسوزي ومدارا نكني
رنج مارا كه توان برد به يك گوشه چشم
شرط انصاف نباشد كه مداوا نكني
ديده ي ما چوبه اميد تو درياست چرا
به تفرج گذري بر لب دريا نكني
ماسوا درانتظارمقدمت جان برلب است
اي جمال بي مثالت قبله ي اهل ولا
كعبه ي دل راصفا ازآفتاب روي توست
از حجاب غيب بنما چهره ي خود مهديا
گفتند خلايق كه تويي يوسف ثاني چون نيك بديدم به حقيقت به از آني
شيرين تر ازآني به شكر خنده گويم اي خسرو خوبان كه تو شيرين زماني
گويي بدهم كام وجانت بستانم ترسم ندهي كامي وجانم بستاني
چون اشك بيندازيش از ديده مردم آن را كه دمي از نظر خويش براني
دلم تنگ است اين شب ها يقين دارم كه مي داني
صداي غربت من را زاحساسم تومي داني
شدم از درد وتنهايي گلي پژمرده و غمگين
بيا مهدي كه دردم را تو مي داني
شرح حال دل هاي منتظر همه آناني كه انتظار ظهورش را مي كشند:
«« اي خدا مهدي (عج)نيامد»»
شد زكف صبر وقرارم طاقت دوري ندارم
در رهش چشم انتظارم «اي خدا مهدي نيامد»
دل همي سوزد زداغش چون شقايق هاي باغش
از كجا گيرم سراغش «اي خدا مهدي نيامد»
نيست جز او گفت وگويم هر طرف در جستجويم
سوزم وهر لحظه گويم «اي خدا مهدي نيامد»
اي شب!اي مه!اي ستاره! شدزغم دل پاره پاره
ورد من باشد هماره «اي خدا مهدي نيامد»
در غم عشقش بنالم همدم آه وفغانم
هست از آن ورد زبانم «اي خدا مهدي نيامد»
جلوه اش هر ديده جويد راه عشقش دل بپويد
كعبه هم هر لحظه گويد «اي خدا مهدي نيامد»
گل جمالش را ستايد سرو سر بر خاك سايد
در چمن بلبل سرايد «اي خدا مهدي نيامد»
تا به كي اين بي قراري در غمش بي اختياري
تا به كي گويم به زاري «اي خدا مهدي نيامد»
آه آه از درد هجران آه از دوريّ جانان
صبرمن آمد به پايان «اي خدا مهدي نيامد»
هست وصلش آرزويم در صفاومروه جويم
در طواف كعبه گويم «اي خدا مهدي نيامد»
دل چو گل خواهد شكفتن مژده ي وصلش شنفتن
تا به كي بايست گفتن «اي خدا مهدي نيامد»
اي منتظر غمگين نباش قدري تحمل بيشتر
گردي به پا شد در افق، گويي سواري مي رسد
تا ما اهل انتظاريم جمعه مون سرد وكسل نيست
جمعه روز خوب عشقه روز تعطيليه دل نيست
توكه يك گوشه ي چشمت غم عالم ببرد
حيف باشد كه تو باشي ومراغم ببرد
یا با صالح هر کجا هستی یاد ما هم باش